متاهلانه
با کلی تاخیر، عید همگی مبارک بابای همسرجان به طور غیرمنتظرهای اسباب سفر رو برام فراهم کردند و چند روزی رو در کنار خواهرم گذروندم و بعد هم خودشون به ما ملحق شدند و کمی ایران گردی کردیم. اوایلش خیلی خوب بود... اما آخراش دیگه کم طاقت شده بودم. اون یک چیزای دیگه،یک چیزایی بود که احتمالاً باعث میشه چند وقتی این طرفا نباشم... اینجور که بوش میاد امسال تغییر و تحولات بزرگی پیش رو داریم. همسرجان، حداقل به مدت دو سال موندگار شدند در فرنگ و به همین دلیل "ما" هم باید به ایشون پیوندیم. من و نازدونهای که باباش پیش از رفتن، پیشم امانت گذاشته اگر نتونستم کامنتها رو پاسخ بدهم، پیشاپیش عذرخواهی میکنم. بیاحتیاطیهایی که پیش از عید کردم و این سفر چند روزه، حسابی خستهام کرده. باید یک مدت حسابی استراحت کنم و انرژی ذخیره کنم برای جمع و جو کردن خونه و زندگیم و آماده شدن برای پذیرایی از این نازدونه. بیشتر از همیشه محتاج دعاهای خیر همگی هستم انشالله سال خیلی خوبی برای همه باشه و در این سال، حداقل به یکی از آرزوهاتون برسید.
اوایل ترم شش هفت تیکه کاغذ پاره به دست، نشسته بودم و میزدم توی سرم! بس که منظم تشریف دارم، برنامه کلاسیم رو یکجا یادداشت نکرده بودم و هر روز مکافات داشتم تا از بین کاغذپارهها برنامهام رو پیدا کنم. برادر همسرجان به کمکم شتافت و برنامهام رو سرجمع کرد. در چندین نسخه برام پرینت گرفت تا دیگه گیج نزنم! دور از چشم من، یک نسخه هم گرو برداشتند برای خودشون. (چند روز بعد که میخواستم دستبرد بزنم به یخچالشون از گروکشیشون مطلع شدم! چسبونده بودند روی در یخچال) از همون روز، نمیدونم چرا همینجوری یهویکی مسیر رفت یا برگشت پدر همسرجان حوالی همون دانشگاهی درمیاد که من کلاس دارم. اونم درست در حدودای ساعت شروع یا پایان کلاسهای من! از همون روز، نمیدونم چرا همینجوری یهویَکی مادر همسرجان هوس غذاهایی رو میکنند که میدونند من خیلی دوست دارم و چون میدونن که منم دوست دارم، یک ظرف مخصوص برای من میفرستند! از همون روز، نمیدونم چرا همیجوری یهویَکی برادر همسرجان همش هوای گردش و تفریح به سرش میزنه و برخلاف همیشه در کنار پدر و مادرش به تنهایی و بدون من بهش خوش نمیگذره، جمعه به جمعه طوری برنامه میچینه که من هم حتماً بتونم همراهشون برم. از همون روز، نمیدونم چی شده که پدر همسرجان حتی نگران سنگینی لپتاپ من -که گاهی مجبورم سر کلاسها ببرم- هم شدهاند و به مناسبت تولدم، دستور دادند به بردار همسرجان که یک نِت بوک برام بخرند! از همون روز، یعنی از همون روزی که همسرجان رفته، یک لحظه هم احساس تنهایی و غریبی نکردم در بین خانواده خوب همسرجان.
1- ممنون از لطف همگی. واقعاً حس خوبی بهم دست میده وقتی نظراتون رو میخونم. 2- شرمنده که این چند روز کامنتها رو جواب ندادم. دیشب چند بار اومدم سراغ وبلاگ اما نظرات رو درست و حسابی نشون نمی داد و حوصله نکردم که جواب بدم. 3- بیشتر از تنهایی، خستگی داره اذیتم میکنه. کلاسها هم که معلوم نیست کی قراره تموم بشه! 4- چند روز پیش توی تاکسی (چقد خاطرات تاکسی سواریم داره زیاد میشه! اَه!) رادیو روشن بود و یک موسیقی زیبا در حال پخش. یهو راننده موج تاکسی رو تغییر داد! توی دلم گفتم این چه وقت تغییر بود آخه؟! بذار گوش بدیم روانمون یک کم آروم بشه! دیدم همینجوری از این شبکه به اون شبکه میره. گفتم معلوم نیست دنبال چی میگرده توی این رادیو! بذار روی یکی از این شبکهها باشه دیگه. یهو نگاهی به ساعت انداختم و دوزاریم افتاد که نزدیک اذان ظهر شده. باز هم قضاوت غلط :( (حوصله شکلک گذاری هم ندارم دیگه!) فکر نمی کردم اون جوونک راننده، با تیپ و قیافهای که داشت اینقدر حواسش پی وقت اذان باشه. الله اکبر اذان که شد، بی اختیار اشکام سرازیر شد. راننده هم همپای موذن زمزمه میکرد... *شاید فردا از محبتهای خانواده همسری در این ایام نوشتم.
(حالا خالیبندیهای من رو باور نکنیدها! تقریباً از همان اوایل، همسرجان شرط کردند که با کم ایشان و کَرَم ایشان بسازم و تا حد ممکن، درآمد خودم را خرج مخارج زندگی و حتی نیازهای خودم نکنم. فقط گاهی که خرجم کمی بیش از وسع ایشان میشود، از جیب مبارک خودم مایه میگذارم.) این ایام دوری از همسرجان رو پر کردم با کلاسهای پیدرپی. با وجود ابراز نگرانیهای همسرجان، هرکلاسی که پیشنهاد شد، پذیرفتم تا وقت خالی برایم باقی نماند و احساس تنهایی نکنم. اما هنوز یک ماهی از این وضع نگذشته که میخوام اعتراف کنم "کم آوردم"! خوشحالم که عید نزدیکه و فرصتی برای استراحت پیدا میکنم.
![]()
خستگی راه یک طرف، کمتر ارتباط داشتن با همسرجان هم یک طرف... یک چیزای دیگه هم، همه طرف! ![]()
![]()
![]()
![]()

اونوقت بود که لبخند زیبای مادر همسری پاسخ علامت سوال بزرگی بود که روی سر همه سبز شده بود.
اما امسال با وجود بیماری و عملی که براشون پیش اومد، نتونستند مثل هرسال شروع به کار کنند. این اواخر هم که کمی بنیه پیدا کرده بودند، دیگه فرصت نبود که به همه کار برسند و البته برای سلامتیشون هم زیاد خوب نبود که مثل هرسال از خودشون کاربکشند.
با کلی اصرار ایشون رو راضی کردیم که کارگر بگیریم و یکی دو روزه خونه رو بتکونیم. بعد از کلی تلاش که ایشون راضی شدند، تازه رسیدیم به هفت خوان راضی کردن قشر زحمتکش کارگرها!
مگه راضی میشدن؟!
به کل فک و فامیل و دوست و آشنا سپردیم. به چند تا شرکت نظافتی زنگ زدیم. یک هفته تمام دنبال یک کارگر ساده بودیم که بیاد یک تمیزکاری کلی انجام بده. اما پیدا نشد که نشد! فقط یکی پیدا شد که با کلی ناز و منت برای 5شنبه آخر سال وقت داد!
نمیدونم وضع همه اینقدر خوب شده که دیگه هیچ کسی احتیاج به اینجور کارها نداره؟ یا همه تنبل شدند و انقدر احتیاج به کارگر زیاد شده که تقاضا بیشتر از عرضه شده!
خلاصه دیدیم فایده نداره! نمیشه به امید دیگران موند. دیگه خبری از اون لبخند ناز مادر همسری -که پشت استرس ناشی از برق نیافتادن خونه پژمرده بود- نبود و دلمون براش تنگ شده بود.
این بود که طی یک عملیات انتحاری، امروز به محض اینکه دیدم دانشجوها کم اومدن، کلاس رو تعطیل کردم و یک راست رفتم خونه مادر همسری. بنده خدا هم از دیدن من خوشحال شد -از این جهت که از تنهایی دراومده بود- و هم ناراحت - از این جهت که اوضاع خونه رو به راه نبود و دوست نداشت جلوی من خونهاش نامرتب باشه. نامرتب که چه عرض کنم! از مرتب خونه خودم صد برابر مرتب تر بود!-
با پررویی تمام خودم رو برای ناهار مهمان کردم و دستور پخت یک آش خوشمزه دادم. تا مادر همسری در آشپزخونه مشغول کار شدند، دوییدم سمت پنجرهها و بیسروصدا پردهها رو باز کردم. موقع بازکردن آخرین پرده، از اون بالا مادر همسری رو صدا زدم تا زحمت بکشند یک شیشه پاککن و چند تا روزنامه برام بیارند!
مادر همسری هم که از این سرعت عمل شوکه شده بودند هیچ اعتراضی نتونستند بکنند و مواد درخواستی رو در اختیارم گذاشتند. تا همین الان، ایشون مشغول شست و شوی پردهها بودند و من هم مشغول شیشهپاککنی و جارو و دستمالکشی. (البته از اونجایی که کارفرمام خیلی ماه بودند، بین کار کلی هم وقت استراحت، با انواع امکانات -از پذیراییهای جورواجور گرفته تا حتی استفاده از کامپیوتر- در اختیارم قرار دادند). نصب پردهها هم افتاد برای شب که برادر همسرجان زحمتش رو بکشند.
برای فردا هم دستور دادم مادرهمسر جان باقالیپلو با مرغ درست کنند -یکی از غذاهایی که هیچکی نمیتونه به خوشمزگی مادرهمسرجان دربیاره!- تا برم و باقی کارها رو با هم انجام بدیم.
خوشحالم که امسال میتونم کنار مادر همسرجان لبخند به لب داشته باشم.
*بعداً نوشت1:بعد از مدتها نشستم به کتاب خوندن! در عرض یکی دو ساعت، یک نفس 140 صفحه رو خوندم! یک کتاب بود درباره شطرنج. خیلی عجیب غریب بود! ظاهراً حکم حرمت شطرنج خیلی سفت و سختتر از حرفهایی بوده که تا امروز شنیده بودم!
*بعداً نوشت2: به مناسبت نزدیک شدن فصل بهار، آدم برفی گوشه وبلاگ رو مرخصش کردم و سفره هفت سین رو جایگزینش کردم.





